سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زندگی شیرین و عاشقانه این شهید وهمسر نازنینشون سرکار خانم اعیان به قلم پر توان خانم سیده زهره علمدار  نوشته شده.اسم کتاب  هست " نشون به اون نشونی" .چقدرم قشنگ نوشته شده . متاسفانه تو کتابفروشی ها ندیدم اما تو کتابخونه های تخصصی دفاع مقدس هست...حتما بخونیدش ضرر میکنید اگر نخونید.




تاریخ : پنج شنبه 92/6/28 | 1:30 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

سال بعد از کنکورم بود پشت کنکوری بودم خیلی اتفاقی با خاله م رفتم مشهد اواخر آذرماه بود حدود13 روز مهمون آقا بودیم.اولین باری بود که اونجوری رفتم زیارت! هواسرد بود و نسبت به بقیه وقتهایی که رفته بودم خلوت تر . دعای عرفه، عید قربان وعید غدیر اونجا بودیم جای همه تون خالی ! خیلی بهم چسبید هنوزم مزه ش زیر دندونمه ودیگه قسمتم نشد اونجوری برم... امشب شام ولادت آقاست ....خاله م امروز رسیدن مشهد...برای دومین باره که بعد اون سفر بدون من میرن مشهد و امیدوارم وقتی برگشتن و زنگ زدم برا زیارت قبولی مثل اونبار وقتی از جای خالیم کنار خودشون حرف میزنن بغضم نترکه....دلم تنگه یه زیارت امام رضا جونه!

چقد دنیا ناخوب شده ، یا من ناخوب شدم؟ چقد تند تند دلتنگ میشم! چقد همش دوست دارم از این دنیا فرار کنم و اینجا نباشم ! نیاز به یه تحول عظیم دارم...این تحول میتونه حتی یه نماز با حال باشه ! اینو خواهرم گفتن راستم میگن نیاز به یه تحول عظیم دارم این تحول میتونه حتی یه نماز با حال باشه و بس......




تاریخ : سه شنبه 92/6/26 | 9:36 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

هفته دوم اردو با نقل مکان از 2 روستای مذکور و بدرقه گرم اهالی و گریه های بی امان بچه های کوچیک ، بعضی بزرگترها و حتی بچه های جهاد گر  تموم شد...رفتیم به روستای دیگه ای و تو یه مدرسه مستقر شدیم ظاهر روستا شبیه  شهر بود اما بچه ها میگفتن از نظر فرهنگی خیلی مشکل دارن ...اونجا 4 تا روستا رو تحت پوشش داشتیم و صبح و عصر کلاسهای مختلفی در هر روستا برگزار میشد از صبح ساعت 9 وانت میمومد دنبالمون عقب  سوار میشدیم و تو هر روستا 2-3 نفر پیاده میشدن وتا ظهر این وانت بی زبون  در حال جا به جا کردن مربیها بود ..ظهر نماز در خدمت حاج آقا بودیم البته تو مسجد روستا و بعد همه آش ولاش میومدن مدرسه  سر سفره غذایی میخوردیم و تقریبا همه میفتادن تا5 که دوباره تکرار ماشین سواری صبح بود...تا اذان و بعد از نماز ، شام و هر شبم که حلقه معرفتی با حاج آقا داشتیم دیگه حدودای 12و نیم-1 میخوابیدیم....اما اونقدر این روزها برکت داشت و طولانی میشد که نگو. یکی از بچه ها میگفت تو خونه خودمون اصلا نمیفهمیم چطور شب میشه چطور صبح میشه اما اینجا اینهمه کار میکنیم آخرشم وقت اضافه میاریم...راس میگفت اونجا همه چی رنگ دیگه ای داشت خیلی قشنگ بود!... مخصوصا گربه هاش ! یه گربه های چشم سفید هرکولی داشت که نگو، خیلی هم اهل علم آموزی بودند گویا ؛ شبها که حلقه داشتیم خیلی اطرافمون پرسه میزدن و اصرار داشتن تو حلقه شرکت کنن...بله تعریف کردنی زیاد دارم اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟؟

هرکی توفیق داشت و رفت همچین جهادی (که تقریبا همه جهادها توش نهفته) حواسشو جمع کنه ضرر نکنه و از برکت این جهاد برای همه عمرش توشه بر داره...حواسش باشه اول بخاطر خدا بره، نخواست بخاطر مردم چشم به راه روستاهای محروم بره، نخواست حداقل بخاطر تربیت خودش بره واقعا کم از سربازی نداره البته خیلی شیرین تر و خواستنی تر از سربازیه!

دعا کنید مزه این مسافرت برام همیشه باقی بمونه و فراموش نکنم چندکیلومتر اونطرف تر از من جوونایی هستن که بخاطر محرومیت فرهنگی بخاطر ناآگاهی معتادمیشن، خانواده هایی که تو خونه شون بخاطر محرومیت فرهنگی ماهواره حاکمه و زندگیشونو از هم میپاشه و یادم نره استعدادهای زیادی زیر خاک میرن بدون اینکه کسی پی به وجود داشتنشون ببره! و دعا کنید اگر قابلم خادم همیشگی مردم محروم باشم.....

دلم برا جهاد تنگ شد....یاحق! 




تاریخ : شنبه 92/6/23 | 4:28 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

عرض شد که هفته اول  اردو  2تا روستای با صفا رو پوشش میدادیم ..بذارید یه خاطره و ضد حال رو هم از این هفته  بگم : 

گاهی دیدید اونقدر آدم برنامه میریزه اما یهو همه چی بهم میریزه؟ دقیقا عین ما مسئول فرهنگی کلی با رئیس و مسئول آموزش برنامه چیده بودن که تقریبا همه ش بهم ریخت...چندتا سخنران قرار بود از شهر بیان و برا مردم صحبت کنن اما هر کدوم به شکلی شرمنده ما شدن و توفیق پیدا نکردن اونجا باشن  حتی برا همایش اعتیادمون تبلیغاتمونم زدیم اما 2 ساعت به شروع همایش آقای ... زنگ زد که نمیتونم بیام و یکی از دوستان رو میفرستم.. سرتونو درد نیارم همه نیروهای خودمونو جمع کردیم و کلی پذیرایی و...رفتیم به روستای کنار محل اسکان که همایش اونجا برگزار میشد دم در بودیم که سخنران تشریفشو آورد رفتیم تو مسجد ...چشمتون روز بد نبینه دریغ از یه  جوون روستایی! زنها و مردهای حاضرو که میشمردی روی هم 20 نفر هم نبودن خودمونم بودیم اما چه فایده؟

جلو سخنران داشتیم آب میشدیم  تازه افراد حاضرم یا جوونای! 60-70 ساله بودن یا بچه های دبستانی ...وسط مراسم  روحانی مون پیام داد که این سخنرانه فکر میکنه من معتادم ازم چشم بر نمیداره! واقعا هم همین بود پیر مردها که خواب بودن دیگه هم که کسی نبود بنده خدا تقصیر نداشت فقط یه جفت چشم بهش نگاه میکرد...البته این سخنرانم چنگی به دل نمیزد هیچی نفهمیدیم چی گفت ، کلا برنامه چرتی شد و جکی بود برا خودش ...از اون وقت به بعد بچه ها از همایش اعتیاد به عنوان بزرگترین کار اردو یاد میکردن و کلی ما رو میخندوندنشوخی




تاریخ : شنبه 92/6/23 | 3:59 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

اردوی جهادی اردویی هست که گروهی از طلاب ، دانشجوها، بسیجی ها و... در اون شرکت میکنن. برادرها بیشتر کارشون تو چشمه و ساختن مدرسه و مسجد و... رو انجام میدن البته کلاسهای آموزشی هم دارن اما بیشتر کارشون یدیه! خواهرا بیشتر کارشون آموزشی و پژوهشیه! کلاسهای مختلفی برا زنها و بچه ها میذارن یا مشاور میبرن روستا به مردم مشاوره بده یا میرن تحقیقات میکنن ببینن بیشترین مشکل مردم چیه و چطوری میشه حلش کرد؟

این میشه تعریف خلاصه خلاصه اردوی جهادی ! شاید این یکی دو هفته  آموزش خیلی مفید نباشه اما حد اقل فایده ش اینه که مردم میفهمن دل خیلی ها با اون هاست و اندازه ای که از دستشون بر بیاد براشون زحمت میکشن و حتی اگر اینم نباشه ( که هست ) کسایی که میرن اونجا ها روحشون حسابی صیقل میخوره و حد اقل برا خودشون خیلی مفیده ...باور کنید به من بود سه ماه تابستونو میرفتم خدمت ، اونجا که بودم بعد از نمازهام از خدای خوبم خواستم به صفای دل اون مردم اگر من بنده لیاقت و تواناییشو دارم شرایطی برام فراهم کنه تا بتونم در خدمت این عزیزان باشم...بگید آمین




تاریخ : شنبه 92/6/23 | 3:39 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر


تو قسمت قبلی از هفته اول مسافرتم خیلی مختصر براتون گفتم البته از خیلی چیزای قشنگش فاکتور گرفتم و فرصت نشد بگم اینهمه هم سخت نبود یعنی فضایی که وجود داشت سختی ها رو به چشم نمی آورد ضمن اینکه بچه ها خیلی شاد و شنگول بودن و ما همیشه داشتیم میخندیدیم ودرمورد آب خوردن هم باید میگفتم که آب سرد نداشتیم یه یخچال بود که جایخی کوچیکی داشت و یخی که درست میکرد کفاف ما رو نمیداد هر وقت میرفتیم مسجد از آب سرد کن اونجا استفاده میکردیم ودلی از عزا در میاوردیم ، تازه یه چیز دیگه اینکه شب آخر ی که اونجا بودیم یکی از اهالی ازمون پرسید از شهر براتون آب میارن؟ گفتیم نه، آب لوله کشی داریم که! گفت : از همین آبها میخورید؟ گفتیم : بله ، چطور؟ گفت : هیچی ، همینجوری.نمیدونم بنده خدا ترسید بگه آب غیر قابل شربه یا سوالش دلیل دیگه ای داشت، بهر حال ما که یه هفته از اون آب خوردیم مزه شم خوب بود هیچکدوممون هم نمردیم! ...خلاصه اینکه هفته اول گذشت اما قبل از اینکه وارد هفته دوم وپرکار سفرمون بشم اجازه بدید در مورد این اردو بیشتر توضیح بدم تا اون کسانیکه ازش چیزی نمیدونن یه چیزایی دستگیرشون بشه.


" توضیحات در پست بعد"




تاریخ : شنبه 92/6/23 | 3:23 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

به نام خدای زیبایی ها

قرار بود هر وقت فرصت شد از مسافرتم برای دوستای عزیز بگم: ممکنه فکرای جور واجوری کرده باشید و منتظر بوده باشید بگم یه مسافرت زیارتی یا سیاحتی رفته بودم اما باید بگم من یه جای کاملا عادی بودم نمیدونم اسم اردوی جهادی رو شنیدید یا نه؟

این دو هفته ای که نبودم در مجموع با شش روستا آشنا شدم هفته اول دوتا روستا بودیم شرایط واقعا سخت بود توی اون هفته شاید یک یا دو بار آب خوردم یعنی از نظر آب و غذا واقعا در مضیقه بودیم شام شب اول نون و تخمه آفتاب گردون بود! یه شب که اهالی خیلی محبت کرده بودن وبرامون تخم مرغ وگوجه و میوه آورده بودن شام مفصلی خوردیم واون 2 قاشق از غذایی بود که با تخم مرغ وگوجه و پیاز درست شده بودهر کسی 2 قاشق !اون هم برای حدود 15 نفر آدمی که سفره که پهن میشد دیگه هیچی نمیفهمیدن، خیلی از بچه ها اعتراف میکردن که غذاهایی که اونجا بااشتهای کامل میخوردن توی خونه اصلا نگاهشم نمیکنن، اما همچین میخوردیم که یکی میدید فکر میکرد چه غذای لذیذی میخوریم...ناهار وشاممون با خودمون بود با شهرم فاصله زیادی داشتیم خداییش غذا درست کردن تو اون شرایط و با اون امکانات واقعا میشه گفت سخت بود.... موقع خواب2تا اتاق کوچیک بود که همه چیزامون اونجا بود وخودمونم اونجا میخوابیدیم .نمیدونم چطوری میخوابیدیم که جامون میشد؟ هیچی اونجا مثل شهر مثل خونه های راحت وآروم خودمون نبود سختی داشت اما ...اما طعم خوش زندگی رو  فقط اونجا چشیدم...

هنوزم آسمون پرستاره روستا جلو چشمامه،  آسمونی که نظیرش رو حتی یکبار توی این شهر پر از آلودگی ندیده بودم، اونجا خبری نبود از آپارتمانهای بلندی که نمیذارن طلوع وغروب خورشید زیبا رو ببینی، همه جا خاک بود نه آسفالت سیاه و داغ شهر، کشتزارهای سر سبزشون همه غصه ها رو از دل آدم پاک میکرد وجاش شادی و نشاط میذاشت، و از همه مهم تر صفای مردم روستا بود، پاکی و صفای مر دم اونجا هنوز زیر دنیا خواهی و غرور مخفی نشده بود...و بودن در جمعی که به عشق خدمت به مردم اونجا جمع شده بودن. مردمی که اگر محروم بودن هم شاید بخاطر بی مسئولیتی ما محروم شده بودن محروم از فرهنگ صحیح ، محروم از دانستن و شناختن دین، محروم از حتی داشتن یک نماز جماعت!
هرگز چشمهای پر از اشتیاق مردم تو صف نماز جماعت رو فراموش نمیکنم و اشکهای بچه ها وبزرگتر ها بخاطر اینکه ما از داشتن اونها و روستای قشنگشون محروم میشیم، و استعدادهایی که به جرم روستایی بودن شکوفا نشده بود...اونجا بود که معنی زندگی رو فهمیدم و فهمیدم اون چیزی که بهش دل خوش کردم زندگی نیست.
این تازه بخش بسیار کوچیکی از این سفر روحانی بود اگر بتونم حتما از بقیه اردوی جهادیمون براتون میگم.
به نظر شما حق ندارم دلتنگ زندگی باشم؟ و به نظر شما نباید این سفر برام اینقدر انرژی زا باشه؟




تاریخ : جمعه 92/6/22 | 12:28 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

بسم الله الر حمن الرحیم

الحمدلله!نمیدانم چگونه بخاطر محبت ویژه خدای خوبم از او تشکر کنم .

امروز بعد از دوهفته از سفری که فکر میکنم هدیه امام رضایم بود برگشتم! برم گرداندند! وگرنه دوست داشتم همانجا بمانم . برای اولین بار بود که 2هفته از خانواده ام دور بودم اما دلتنگیم دلتنگی نبود .حسی که این مدت داشتم در هیچ سفر معنوی نداشتم حتی جنوب حتی خراسان حتی حالاتم شبیه روزها وشبهای اعتکاف نبود ...سرشار از معنویت اما نه سر سجاده که در بین مردمانی ساده وبی آلایش در بین خادمانی مثل خودم، هرگز فکر نمیکردم خدمت طعم عشق بدهد هرگز فکر نمیکردم با شکم گرسنه خدمت کردن اینقدر باصفا باشد! آنقدر سر شار و لبریز از انرژی شده ام که نمتوانم توصیف کنم آنجا که رفتم کجا بود و چه بر من عاصی گذشت؟با اینکه تقریبا هرشب حالاتم را بر کاغذ دفترم آوردم تا آنجا از شوق منفجر نشوم اما هنوز لبریزم! هروقت توانستم از این زندگی زیبا برایتان میگویم زندگی ای که هر لحظه اش می ارزید به یک سال عمری که هدر دادم و فکر میکنم فقط 2هفته زندگی کرده ام و بقیه عمرم مرده ای متحرک بیشتر نبودم!

اما امشب دلتنگ روزهای پیشینم واشک از دیدگان بیمقدارم جاریست بخاطر برگشتن به دنیا! آنجا که ما بودیم دنیا رنگی نداشت نه، دنیا رنگ خودش را داشت  بوی دنیا پرستی هم آنجا نمیآمد....افسوس!

خدایا ! لذت همچین زندگی شیرینی را به بندگانت بچشان! دوستت دارم مولای زیباییها و زندگیهای این چنین!




تاریخ : شنبه 92/6/16 | 10:7 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر




تاریخ : شنبه 92/6/2 | 3:30 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

چند روزی است حال و هوایم عجیب شده شوق رفتن و ترس از نبودن! نه میتوانم بروم نه میخواهم بمانم ...فردا عازمم انشالله . مشهد نه اما فکر میکنم امام رضا جان دلتنگی مارا خواندند و دلشان برایمان سوخت چند هفته ای میروم به جایی که فکر میکنم از طرف امام رضا ی عزیز برایم آماده شده؛ این سفر کوتاه را عنایت امام رءوفم میدانم شاید این سفر برایم مناسب تر از زیارت خودشان باشد شاید بتواند تا مدتی ناشکری هایم را تمام کند شاید ریشه خشکیده وجودم را آبیاری کرد و مرا به سعادت رساند... دعا کنید کوله ام پر شود و با دستهای پر وبا دلی پر امید برگردم و برای همه عمرم آذوقه فراهم کنم ، من هم بیادتان هستم و برایتان سبد سبد گل دعا سوغات میآورم...میروم خدمت!




تاریخ : شنبه 92/6/2 | 3:9 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر


  • paper | مقاله های قدیمی | فروش آگهی رپرتاژ
  • خرید بک لینک دائمی | مای بی اف