سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

نمیدانستم دو تا محمد منتظر قائم داریم که هر دو هم شهید شده اند...

دیشب کدامتان بودید؟

                یا                   

نمیدانم، فقط از خواب که بر خاستم گیج بودم ، مثل این چند هفته اخیر!

تا دوری در بیمارستان زدم و برگشتم.....چیزی جز قبر از آن چند کبوتر نازنین باقی نمانده بود!

بازهم حسرت نصیبم شد...

بازهم پشیمانی از دیر به خود آمدن...

کاش لااقل نگاه تندی از شما برایم مانده بود...

گفته بودند زیارت کربلا زندگی ام را عوض میکند اما هیچکس نگفته بود دیوانه ات می کنند، نگفته بودند زندگی ات ر ا زیر و رو میکنند،

حس عجیبی است، نمیدانم . سکوت را شیرین تر میدانم. 




تاریخ : جمعه 92/9/29 | 3:47 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر
  • از دیشب مردد بودم که به کدام مدرسه بروم؟ دلم گفت دخترانه! 
  • صبح بعد از نماز شروع کردم به سبک کردن حافظه گوشی ام، پیامهای اضافه را پاک میکردم رسیدم به پیامهای خداحافظی و زیارت قبول ...قدری خواندم دلم نیامد پاک کنم ...تنها یک عکس گرفته بودم از سفرم..."گنبدی که از پنجره اتاقم در نجف دلبری میکرد"
  • سیر نه، اما قدری چشمانم را سبک کردم و بر بدبختی خود اشک ریختم...رفتم مدرسه ، یکی از همکاران گفت مدیر امروز عازم کربلا هستند!
  • مدیر، یکی از کسانی بود که وقت خداحافظی در آغوشش کشیدم، آرزو به دل بود، برایش دعا کردم "انشالله بعد از من شما مسافر کربلا باشید"
  • اجابت دعای من نبود اما حالا مسافر کربلا شده بود و حالا او سفیر سبز دلهای شکسته آرزومندان بود، ...از دور دیدمش دستش را با اشتیاق برایم تکان داد ، با لبخند سلامی دادم و آغوش بازش را که دیدم نفهمیدم چه شد، هردو هوایی بودیم او امید دیدار داشت و من ...من حسرت زده و پشیمان...چقدر شیرین گریستم در آغوشش، شایدهیچکس نمیفهمید چقدر نالانم و از همیشه گیج تر و ناتوان ترم.چشمایی به اشکهایم خیره بود که جز لبخند و شادمانی از این چهره ندیده بودند...
  • یکی صدایم کرد و گفت: گریه پشت سر مسافر... گفتم: اگر رفتی کربلا و بعد از دو هفته مسافر کربلا دیدی، ان وقت حالم را میفهمی! سکوت کرد
  • چقدر حالم خراب شده بود هرگز اینقدر بی حوصله نبودم ، میخواستم گوشه ای را در اختیار بگیرم و ضجه بزنم ، چقدر دلتنگ تر شده بودم.
  • خدایا حوصله دنیایت را ندارم، زائر حسین را چه به دنیا، بگذار برگردم، بهشت دنیایت آلوده میشد با ماندنم؟ یا بوی بد گناهانم فضای معطرش را بهم میریخت؟
  • خدایا! من که حتی از بهشت آب هم نخوردم چرا مرا از آنجا بیرون کردی؟من فقط هوایش را نوشیدم، نگفته بودی و گرنه اگر میدانستم راضی نیستی ....
  • خدایا ! چه میگویم؟ اصلا مرا بخاطر کسان دیگری به بهشت برده بودی، فکر میکنی نفهمیدم؟ نه خودم فهمیدم اما ...
  • بگذار بازهم سکوت کنم، حرفهای قلبم بر این صفحه نمی آیند..اما بیا و بزمت را کامل کن و برای آرامش قلبمان زیارت بهشت ایران را هم نصیبمان کن!
  • به خودت سوگند بیتابم، شب و روز ندارم، دیگر هیچ چیزی ندارم...همه دارایی ام قلب حقیرم بود که در بهشتت جا ماند...دیگر خود دانی



تاریخ : دوشنبه 92/9/25 | 10:17 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر


همیشه از صبح پنجشنبه یه نشاط خاصی داشتم یه هیجان یه انتظار یه برنامه ریزی برای خواب عصر و شب بیداری شب جمعه ...حتی اگر بیدار نمیموندم شبهای جمعه اونقدر برام شیرین بود که  انگار واقعا همه هدایایی که  خدا به بنده هاش تو این شب  میده رو با چشمام قراره ببینم...

دو هفته ای هست یک حس شیرین دیگه به همه این شادیها اضافه شده و اون یادآوری خاطره مهمونی شب جمعه در حرم امام موسی کاظم وامام جواد علیهما السلام هست...کاش میشد غم شیرینی که این دو پنجشنبه اخیر همه وجودمو میگیره رو براتون توضیح بدم...

انگار لحظه به لحظه ی اون شبانه روز برام در حال تکرار شدنه!

دیشب دوباره امام علی جان من نالایق رو غرق در رحمت وعطوفت کردند و اجازه دادند بر درگاهشون سر بگذارم و اذن بگیرم و چه اذنی بهم دادند ، انگار اجازه نامه ورود به بهشت رو بهم میدادن..وقتی بیدار شدم هیچی یادم نبود وقت صبحونه لقمه رو که گذاشتم تو دهنم ...جرقه ای زد و نم نم بارونی و همه وجودمو پر از غم شیرین دوست داشتن کرد

خدایا بحق امام علی عزیز، هیچ شیعه ای رو ناکام از دنیا نبر..آمین

-------------------------------------------------------

شیعه ناکام یعنی شیعه ای که از آرامش حرم امام علی و غم حرم امام حسین و حضرت عباس و نفس کشیدن در حرمین کاظمین علیهم السلام   بی بهره بمونه !




تاریخ : پنج شنبه 92/9/21 | 3:56 عصر | نویسنده : نارنجک |

هیچوقت از شب میلاد امام موسی کاظم عزیز اینقدر لذت نمیبردم ...زیارتم با معرفت نبود اما امامم را خیلی نزدیک و در کنارم میبینم و مثل سالهای قبل برایم غریبه نیستند، امشب شعف خاصی دارم 

مولایم میلادتان مبارک، امشب بیشتر از شبهای قبل دلم برایتان تنگ شد یاد خاطره خوش زیارت چند ساعته ام افتاده ام...عجیب دلم هوس نشستن جلو در ورودی حرمتان را دارد، عجیب منظره زیبای گنبدهای دو قلو و پر از مهربانی امشب برایم زنده میشود، آقا جان ، عجیب دلم گرفته برایتان!

شیعیانتان را دریابید یا باب الحوائج!حتی آنکه از شیعه بودن فقط نام مقدسش را میشناسد و در سایه اش عزت و آبرویی بدست آورده! مثل من بی مقدار!

                             




تاریخ : دوشنبه 92/9/18 | 11:7 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

حدود یک ماه پیش گوشی ام زنگ خورد:"قرعه  این ماه  صندوق قرض الحسنه به نام شما افتاده"

خیلی به پولش نیاز مبرم نداشتم اما مثل دفعه قبل ردش نکردم، فکر کردم بهترین راه خرجش چیست؟

کلی فکر کردم، به خواهرم گفتم  خانوادگی برویم مشهد؟ گفت : نه اول آذر برنامه قم داشته اند ،پیشنهادش این بود که باهم برویم. قرار شد چند روز بعد با مادر صحبت کنند...

گذشت؛ چند شب پیش همانطور که به سفر کربلایم فکر میکردم یادم آمد: اول آذر، زیارت، قم ، ...کربلا !

راستی چه شد که همه چیز بدون انکه حتی بخواهم و بفهمم بهم ریخت؟ چه شد که حتی نفهمیدم اول آذر میخواستم دو روز فقط دو روز با کلی جابه جایی برنامه ها و کلی هماهنگی به زیارت حضرت معصومه جان بروم؟ یادم آمد خیلی دلتنگ بودم، یادم آمد که وقتی دستم را به دستان ارباب دادم تا کارهای عتبات را انجام دهم دیگر از فکر قم و مشهد در آمدم، یادم آمد....یادم رفت....

آه خدای خوبیهای عالم!

چقدر یادهایم بهم ریخته! چقدر گیجم؟ چقدر مجنون حسین دوستداشتنی ات شده ام!چقدر بد شده ام!بدتر شده ام!

میخواهم قدری در آغوشت اشک بریزم، اشکم نمی آید. سنگ روی سینه ام هر روز سنگین تر می شود، راه گلویم هر روز تنگ تر میشود، نمیگذارد بغضم بالا بیاید و اشکم بریزد...

دلم زیارت شهدای گمنام میخواهد...از قبل از رفتنم هم میخواست. میخواستم ازشان حضوری حلالیت بطلبم اما روزیم نشد...

الهه مهربانیها! آرامش همیشگی قلب بندگان!

هرچه در دل حتی برای لحظه ای آرزویش را کرده ام بمن داده ای. از دنیا چه میخواهم دیگر؟ هرچه برایم روزی آرزوی دست نیافتنی بود ، شد خاطره ای شیرین، حتی کربلا رفتن!

این دنیا دیگر مگر چه دارد که دلم بخواهد؟ من حسرت هیچ چیز را در دل نداشته ام هرگز، مرا و ما را به حق زهرای مرضیه در حسرت زیارت دوباره و با معرفت مولایم نمیران! 




تاریخ : پنج شنبه 92/9/14 | 9:9 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

هر روز می آیند...تماس میگیرند..زیارت قبول! خوش گذشت؟

آی که با این جمله روضه ها میخوانند برایم و دلم را میسوزانند

چه بگویم در جوابشان؟من که لایق این محبتها نیستم...میدانم بخاطر اینکه نام حسین علیه السلام زیبایم کرده به دیدنم میآیند وبا حسرت نگاهم میکنن.....وگرنه نا رنجک مگر به خودی خود چه داشت و چه دارد؟

فقط میگویم آنجا بهشت است، عمرم را تلف کرده بودم تا حالا، تازه میفهمم زندگی یعنی چه؟

زندگی یعنی سوختن در فراقی که در حرم امام حسین بر قلبت مینهند و آتشی که در حرم امام علی بر دلت میزنند و سنگی که در حرم قمر بنی هاشم بر سینه ات میگذارند و آرامشی که در حرمین کاظمین به  وجودت میدهند و  دست نوازشی که در اخر همه این سختیها در همه این جاها  بر سر جانت میکشند وبا لبخند بدرقه ات میکنند تا برگردی به دنیایی که خودت آن را ساختی!

 زندگی یعنی حتی لذت بردن از صدای شر شر آبی که هنگام سجده در حرم ساقی به گوشت میرسد و تشنه ات میکند و میتواند آتشت بزند، یعنی ...خیلی چیزها...حتی نشستن مقابل مولای کاتبان وحی و با جسارت و نابلدی قلم بر کاغذ دواندن و نوشتن قرآن! یادم نمیآید ساعتی شیرین تر از ان ساعت در خاطرت کتابتم داشته باشم...

حال عجیبی دارم ، هر روز هم بدتر میشود، نمیخواهم هیچ کاری بکنم فقط میخواهم بنشینم و به گنبدها بنگرم و به حالات خودم و محبتهایی که با چشمان نا لاقم دیدم بیندیشم...چقدر بد ! دلم نمیخواهد از بهشت بیرون بیاید هرچه میکنم نمیگذارد برگردم به این دنیا!

نمیدانم چه میشد اگر مرا همانجا نگه میداشتند؟از همیشه پر ترم و نمیتوانم به هچ طریقی خودم را تخلیه کنم.

یارب نظری بر دلهای بیقرار بینداز!




تاریخ : سه شنبه 92/9/12 | 10:38 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

کاش میشد حرفی زد....

شاید سبک میشدم

امام رئوفم من و پیچک به انتظار دعوتنامه  شماییم.

          

 




تاریخ : یکشنبه 92/9/10 | 7:52 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

گفتند کربلا  و در دهانمان گذاشتند لبیک را! دیشب ما را از این خواب شیرین یک هفته ای نه سه هفته ای بیدار کردند.چقدر شیرین بود!

آخر نفهمیدم برای چه مرا و برای چه اینگونه صدایمان کردند؟ وهیچکس نگفت این حسین کیست که عالم ... اما با همه وجودم فهمیدم چرا عالم دیوانه حسین علیه السلام است..باید آنجا باشی تا معنی این را بفهمی.

حرم امام علی عزیز مثل حرم امام رضا جان بود...آنقدر صمیمی بود و آدم راحت میتوانست از محبتشان سوء استفاده کند که حتی بی اجازه وارد آن حریم کبریایی شوی و با پر رویی چشم بر گنبد و ضریحشان بیندازی و لبخند هم بزنی...اما کربلا..

کربلا از همان ابتدا سینه ام را سنگین کرد پر از غم وشرم وحیا، فضا سنگین بود نمیتوانستم پر رو باشم میخواستم از شرم بمیرم . در مقابل مولایم سر را یارای ایستادن نبود دوست داشت بزیر افکنده باشد و زبان میخواست مدام بگوید آقا ببخشید. مخصوصا در مقابل قمر بنی هاشم از ادب ایشان و بی ادبی خود شرم داشتم ، فضای شب اول مهمانی در حرم علمدار بسیار برایم سنگین بود، سنگی بزرگ بود برای این سینه تنگ شده مدام میخواستم ذکری بگویم تا نفسی بکشم یادم نبود رب اشرح لی بخوانم، همه از هیبت  حرم ایشان گفته بودند و من باتمام محبتی که از ایشان دیده و شنیده بودم بسیار ترسان بودم شدیدا از حضرت میترسیدم و فقط عباس بودنشان را در ذهن داشتم اما روزی آنقدر مرا غرق فضل خود کردند که با همه وجودم به ابالفضل بودنشان هم ایمان آوردم و یقین کردم که عباس همان ابالفضل است و همین هم اگر نتیجه سفرم باشد برایم خیلی ارزش دارد. 

کاظمین هم مرا یاد امام رئوفم انداخت و مرا غرق شعف کردند...چقدر لذت داشت دیدن باران در صحن مطهر این دو امام سراسر مهربانی و محبت! وچقدر آرامبخش است  آن خلوت آخر شبش که  بتوانی ضریح را کامل ببینی و شاید حتی سر بزیر انداخته و قلبت را بر ضریح بفشاری و طلب شفا کنی برای قلبت و آن را بیمه کنی برای همه زندگی و در مقابل گنبد دوقلوی طلایشان بر زمین بنشینی و بگذاری چشمت زیباترین صحنه ها را ببیند و بر ایت خاطره کند.

سینه پر است از این حرفها، از خجالتهایی که مانع حتی دست کشیدن بر ضریح میشد ، از کم کردن فاصله با آن بزرگواران  و مثل خیلیها  خود را به ضریح چسباندن و شفا یافتن ،از وارد شدنهایی که گاها بزورباید اذن میگرفتی ،حتی از آن حالات خوب و عنایات ویژه شان! اما زبان و دستم قاصرند بر مکتوب کردن آنهمه  فراز ونشیب و فقط میگویم که غمی از زیارت حسین خدای مهربانم بردلم مانده  و آتشی که  درونم را مسوزاند...فقط هم در مورد امام حسین اینگونه ام انگار غم های مولایم و مصائبشان آنقدر زنده هست که دل شیعیان را اینگونه بیتاب میکند...حتی شیعه ای مثل مرا که که فقط نام شیعه ر ا یدک میکشم.

خدای مهربانم ! تو شاهدی که زیر قبه حسینت و بر در بهشتت بعد از فرج مولایم حضرت مهدی ارواح العالمین فداه از تو و عزیزت خواستم همه شیعیان را به کربلا برسانی تا بفهمند حسین چرا حسین شد و  سنگینی ذره ای از  غمها و مصائب روز عاشو را را بر سینه خود حس کنندو بفهمند زندگی بدون زیارت مولا  فقط مردگیست و فنا و نابودیست!  




تاریخ : شنبه 92/9/9 | 7:37 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

از همه دوستانی که این مدت به وبلاگ حقیر نظر لطفی داشته اند

 

و با نظرهای خود بنده را مور د مرحمت قرار دادند سپاسگزارم ..

 

اگر حرفی زدیم که دلی حتی برای لحظه ای غصه دار شد حلالیت میطلبم،

 

بگذارید بحساب اینکه بنده هم از جنس این دنیایم و هرچند نباید اما پر از عیبم.

 

انشالله عتبات دعاگویتان خواهم بود...امشب حرکت میکنیم انشالله.

 

دعا بفرمایید برایمان!




تاریخ : جمعه 92/9/1 | 11:37 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

 

آقاجان! از دنیای این مردم دل بریده ام ، نه اینکه سختی دنیا مرا به گفتن این سخن واداشته باشد،نه ..هرگز!خسته نیستم  مولایم، اما ته دلم را خودتان میدانید ...اما خواهش میکنم اگر ماندن برایم مقدر است خواهش میکنم فقط یک شرطم را بپذیرید:

پس از کربلا، خیلی زودتر از آنی که فکرش رابکنم زیارت خود را روزی ام قرار دهید...خواهش میکنم،.

شنیده ام ، از همه شنیده ام که دلهای زخم خورده زائران امام حسین جان فقط با زیارت شما التیام میابد.

روزی همه زائران و دوستداران حتی آنان که آرزویش را ندارند هم  قرار دهید تا نمک گیر شوند و عاشق!

 




تاریخ : جمعه 92/9/1 | 11:32 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر


  • paper | مقاله های قدیمی | فروش آگهی رپرتاژ
  • خرید بک لینک دائمی | مای بی اف