سفارش تبلیغ
صبا

در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و 

خویشتن را در قفس محبوس می بینم 

و می خواهم از قفس به در آیم.

سیمهای خاردار مانعند.

"من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم"




تاریخ : یادداشت ثابت - سه شنبه 96/10/20 | 4:49 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

توی این یکسال و دوماه هربارهرکی گفت غربت سخت نیست؟اذیت نمیشی؟

گفتم نه! یه کم شایددوری ازخانواده اذیت کنه ولی خیلی چیزاش خوبه راهم نزدیکه هروقت خواستم میام دیدن خانواده...اما همش ازذهنم میگذشت که :

اگر حواستون باشه همه ماغریبیم،غریبیم تو دنیا،حالا دلمونو به چندتا بنده محتاج مثل خودمون خوش کردیم و حس غربتمونو ازدست دادیم...

خدایا!

ماخیلی غریبیم، نمیفهمیم اما،

خدایا! بدجوری حس غربت دارم،این روزها و شبهای قشنگ ،خیلی غریبم،

ماه عزیزرمضانو نفهمیدم هنوز،حسش نمیکنم،خدایا نکنه دنیایی شدم؟نکنه قلبموسپردم به چیز فانی و بیخود،،

خدایا حال دلم خوش نیست،تورو به مولودعزیزاین ماه،نذار این فرصت هم مفت ازدستم بره،دستمومحکمتربگیر،بکشم بیرون ،بوی تعفن خودم داره حالمو بهم میزنه بدادم برس...به عشقی که بهم داری قسمت میدم بدادم برس..




تاریخ : شنبه 97/2/29 | 12:51 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

خالی خالی ام

جسمم نه، روحم کرخت شده انگار

خدا همیشه هرچی که از ذهنم گذشته رو بهم داده دودستی بدون هیچ زحمتی

ولی مدتیه انگار میخواد بزرگم کنه

همه اونا را یکی یکی گرفت، میگیره

شاید چون همش بوی دنیا داشتن، دارن

زوری زوری میخواد آدمم کنه

دستش طلا!  وقتی کسی دل نمیده مجبور میشه بزور دلشو بگیره، البته کسی رو که دوست داره

ونارنجک عمیقا اعتقاد داره که خدا دوسش داره وگرنه گرفتن همه دلبستگیها یعنی چه؟




تاریخ : پنج شنبه 97/2/6 | 7:24 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

امروز محبوب، نارنجک را به تلنگری مهمان کرد...

کاری کرد که لااقل برای چنددقیقه فقط باین فکر کرد که اگر چشمی نبود برای دیدن چه باید میکرد نارنجک؟

فکر کرد اگر یک لحظه او اراده کند و نابینا شوی چه می شود؟

خوراک چشمهایت چه بوده تابحال؟

 تمام آنچه نباید می دید و دیده بود و هرآنچه باید می دید و ندیده یا کم دیده بود از نظر گذشت...

تمام آرزوهایی که با چشمها فقط برآورده میشود...

وای که چقدر کار بود که چشمها باید انجام میدادند و انجام نشده بود...

یک لحظه ار ذهنم گذشت اگر نابینا شوم چه چیزهایی هستند که دلم برای دیدنشان تنگ میشود؟

چشمهای همیشه نگران مادرم،چهره رنج کشیده پدرم، نقش صورت پر مهر همسرم (هرچند بر دلم حک شده)، خواهرهایم و مغزبادمها، پیچک عزیز و دوستداشتنی ام، لیلای همیشه مهربان،ساجده نازنین، دنیای زیبایی که محبوبم به بهترین شکل آفریده، آبی آسمانش، سبزی دشتها و درختهایش،گلهای زیبا محصوصا نرگس همیشه معجزه گر،رنگ آرامبخش کویرش، ستاره های شب و ماهی که گاهی داس است و مرا یاد این سرمشق زیبا میاندازدکه 

"مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو         یادم ازکشته ی خود آمد و هنگام درو"

 و گاهی کامل میشود و مرا بیاد ماهسیمای دنیا و آخرت روحی فداه میاندازد...

دیگر چه؟

کاشی کاریهای زیبای مساجد، گنبدها وضریحهای ائمه( هرچند زیارت چشم دل میخواهد امابقول پیچک چشم چرانی درمورد ضریح و گند وگلدسته صفایی دیگردارد)

خیلی چیزها هست که ندیدنشان بیچاره ام میکند اما اول ازهمه بیاد کتابهایم افتادم، چگونه با چشم نابینا کتاب بخوانم؟ قرآن بخوانم،؟ باهمه وجودم خواستم کتابهایم را بغل کنم ، ببویم، ببوسم و سجده شکر بجا بیاورم که هنوزفرصت هست

تازه فهمیدم چقدر خوشبختم و چقدر ناشکر، به نارنجک نهیب زدم که چرا اینقدر نق میزنی؟ چرا هرجا را خدا درست میکند می گردی و دردی می تراشی و از کاه کوهی میسازی که فتحش برای احدی ممکن نباشد؟

محبوب زیبای من!

ببخش بخاطر آنچه نباید ودیدم، ببخش برای آنچه باید و ندیدم یا کم دیدم، ببخش بخاطر همه ناشکریهایم

و سپاس بخاطر چشمهایم، شکر بخاطر اینکه مرا از ابتدا خوشبخت آفریدی، و

الحمدلله علی کل نعمة...





تاریخ : چهارشنبه 96/10/20 | 3:55 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

صبرسرایمان است...

حدیثی که خیلی دلم را سوزاند...یعنی هرکس صبورنیست ایمانش سرندارد...

ایمانت سرندارد نارنجک!

حالاهی نمازبخوان،قرآن و دعاو مناجات بخوان،نافله و...

بابا سرندارد این ایمان!

امام علی جان ولی گفتنداگرمیخواهی صفتی را بدست بیاوری نقش بازی کن...

قبلا بارهاامتحان کردم خوب جواب داد...

بایدبازهم نقش بازی کنم تا ایمانم سرپیداکند...

بامید مدد خود مولا




تاریخ : پنج شنبه 96/10/14 | 2:50 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

سلام برادرم!
بیش از ده روز از شهادتت می گذرد، شهادتی که غوغایی در عالم به پا کرد. آن هم حالا که هرکس دنبال دردسرهای خاصی است که یا خودش برای خودش دست و پا کرده یا بقیه...
با جدا شدن سر از بدنت فقط  می شد به یاد حاج همت عزیز افتاد که گفت:
می خواهم مانند مولایم حسین علیه السلام بی یر وارد بهشت شوم.
ما نمی دانیم بین شما و امام حسین جان چه گذشته که اینچنین خریدارتان گشته اند، امامی دانیم که خیلی نورچشمی بوده اید که اینگونه جان سپردید...
حاج همت یا محسن حججی یا هرکس دیگر فرق نمی کند، مهم زخمهاییست که برتن ما نمینشیند و آتشی که به جانمان نمی افتد...
ما چرا هنوز اینهمه بی دردیم؟ نارنجک را می گویم چرا درد ندارد؟ چرا نمی سوزد؟ چرا اینقدر پرت است؟ وای اگر چشمش باز نشود! وای اگر وقتی به دیدار جناب عزراییل مشرف میشود چشمانش گشوده شود!
شما را به امام حسین جانمان دعا کنید ذره ای ماهم لایق حلاوت عشق شویم!
زمان می گذرد ما را هم هدایت کنید...



تاریخ : یکشنبه 96/5/29 | 7:22 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

سلام آقای منتظر

میگویندسالی که سال ظهورشماباشد،شب 23ماه رمضانش صدایی از آسمان شنیده میشود...

میگویند این صداراهمه میشنوند...

میگویندظهورمیکنید...

میگویند قیام می کنید...

میگویند دستی برسرعالم میکشیدوعقلهاکامل میشود...

میگویندازبندکفشتان هم ندای توحیدبلنداست...

میگویند

میگویند

میگویند

تاکی درانتظار،فقط دل به شنیده هاخوش کنیم؟آیاامسال آن صداراعالم میشنوند؟آیارسیده زمان دلخوشی وامیدکودکان وزنان فلسطین،یمن،بحرین،لبنان،سوریه،عراق،میانمار و...و...و...؟

آیاوقتآمدیدماهنوزهم منتظریم؟آیابلدیم انتظاربکشیم؟آیانارنجکی هست تادنیای بعدازطهورراببیند؟آیااگرباشددررکابتان میماندیامثل زمان غیبت فقط حرف میزند؟آیامیشناسدماه ترین ماه آسمان تاریک این دنیارا؟

آقاجان!نگران نبودنم نیستم چراکه وعده داده اندخوبان رجعت میکنند...نگران خوب بودن وخوب ماندنم هستم...

نارنجک دیدکسی راکه سنگ شمارابه سینه میکوبیداماپشت ولایت فقیه راخالی کردوحتی گفت که ...بگذاربماندآقاجان...

سخت است یادآوری آن.

امشبم راگذاشته ام فقط برای شما...دعاکنیدبمانم برای شما. 




تاریخ : شنبه 96/3/27 | 11:4 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

ووقتی باهمه وجوددلت برای گذشته ات تنگ شده....

گذشته ای که داخلش

مادربود

پدربود

خواهرهای کپی برابراصل بودند

پیچک بود

غولک بود

امامزاده

خیابانهای آشنا

مدرسه

هنر

دوستان

...

...

...

عشق وآه واشک ولبخند

بود...

نه که الان نیست ،نه. امامثل قبل نیست




تاریخ : جمعه 96/2/8 | 3:8 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

مدتی هست که مکتوبات نارنجک به اینجا نمیرسددیگر...امابعدازچندروزدیگرنمیشودسکوت کرد.

راستش این است که دردداردنارنجک...

چندروزپیش با بابا درخیابان ... ودرکمترازلحظه پدرودختری را دیدم که پخش زمین شدند..و حیات مجدد

این چندروز هی فکر میکنم چه تذکر به جایی بود برای نارنجک!

حالادیگرهیچ چیز زرق و برق روزهای قبل راندارد...فقط شکرکه فرصتی دوباره به ما داده شد..باهرتکان آه از نهاد دختر و بابا بلند میشود..پهلوی بابا درد دارد،بدن دخترکوفته شده،کبودی ها هم تازه دارند خودنمایی می‌کنند...

راستی فاطمیه هست...حالا هربار دردی می آید، آهی کشیده می شود،اشکی هم  حلقه می زند، به یاد مادرجانمان.

راستی چقدر درد دارد...




تاریخ : سه شنبه 95/12/10 | 7:4 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

خدای مهربانم!

کاش به حرفت گوش داده بودم

به من چه که چیزی را که بر من مخفی شده را آشکارکنم ؟؟

دانستن ها خیلی وقتها به ضرر ماست، کاش بی جهت دنبال چیزی که ازمن مخفی شده نمی رفتم...

کاش باور می کردم هرچه به من مربوط است حتما برایم آشکار می شود...

حالا کار خودم را سخت تر کردم...

باید بدانم و وانمود کنم هیچ نمی دانم...

 

 




تاریخ : سه شنبه 95/9/16 | 5:45 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر


  • paper | مقاله های قدیمی | فروش آگهی رپرتاژ
  • خرید بک لینک دائمی | مای بی اف