سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و 

خویشتن را در قفس محبوس می بینم 

و می خواهم از قفس به در آیم.

سیمهای خاردار مانعند.

"من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم"




تاریخ : یادداشت ثابت - سه شنبه 96/10/20 | 4:49 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

اون روزهایی که منتظربودم تا روز حرکت برسه،حال خاصی نداشتم اما مثل یه بچه خوشحال بودم، یه خوشحالی صاف و زلال..چندروزم شده بودم مثل باراولی که قراربودبرم اما تا دوروز قبل حرکت هنوز گذرنامه نداشتم..اما ته دلم روشن بود..اون دفعه دنیا خیلی ناز شده بود،خوشکل بود،همه ی مردم خیلی دوستداشتنی بودن، دلم برای هردرد کوچیک و بزرگی ترک برمیداشت و اشکم سرازیر میشد گاهی...ولی حالم خوب بود همش شیرینی بود همش زیبایی بود...

بالاخره ساک همسفرو بستیم و راهیشون کردیم..

فرداش قراربود برم شهرخودم،خونه بابا تا روزحرکت..

چقدربرنامه داشتم یک هفته اونجاقراربودباشم.

قراربودپیچکمو ببینم ،دکتربرم، مدرسه برم ، کلی کارداشتم و کلی برنامه..

که فرداش خبردادن دوسه روز دیگه حرکته.

تنها برنامه خیلی ضروری که تو این فرصت حتماً باید انجام می دادم دیدن پیچکم بود،مرد کربلام و همه خاطرات اون سفر.

قرارگذاشتیم و باهمه کاراش منت گذاشت و اومد..

انگار دیدنش آب روی آتیش قلبم بود..محال بود اصن بشه بدون دیدنش کربلا رفت..

میخواستم چشماشو بردارم باخودم ببرم..

دوروز قبل از حرکت نشسته بودم کناربابا، برای نارنجشون انارخریده بودن و نشسته بودن تا بخوره...خودشون خیلی بی مقدمه گفتن خیلی میخواستم برم پیاده روی حیف که نمیشه...گفتم خب بابا شما کمرتون همراهی نمیکنه حق داریدنریدالان..گفتن کمرم چیزیش نیست مشکل چیزدیگه هست...

دلم لرزید انگار آتیش افتادبه جونم میخواستم بمیرم که بابام آرزو دارن برن و نمیتونن ولی من و زهرا قراره بریم...

مردد بودم اما گفتم بابا یه وام کوچیک بگیرم براتون؟مثل همیشه محکم گفتن نه!

وقت نمازظهر بود رفتم نماز و بعداز نماز یادبابا بودم هنوز،نمیدونم شاید نمازم هم همش بایاد آرزوی بابابود، چشمام اشکی شد و دعاکردم آرزو به دل نمونن.

بابا،مرد همیشه آروم زندگی ما دخترها،و نازکش همیشگی نارنجک ننر، برای اولین بار یه آروزشونو بلند گفتن..سخت بود آرزو به دل ببینمشون..

فرداظهر مامان گفتن یه نفر یه کربلا هدیه کرده به بابا، منم باهاشون میرم..

یعنی دیگه خوشبخت تراز نارنجک تو دنیا کسی نبود.

از خونه ما و بابا همه داشتن میرفتن...و بهترازاون آرزوی مامان بابا بود که داشت برآورده میشد...

اما فردا...فردا ظهر روز حرکته...چقدر آروم بودم و این عجیب بود...نکنه نطلبن؟نکنه برم گردونن؟

 

 




تاریخ : پنج شنبه 98/8/23 | 8:38 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

فردای اون شب دلشکستگی با یکی از دوستان چت میکردم،موکب طب سنتی داشتن توی کربلا پارسال بهم پیشنهاد داده بود باهاشون برم اما نرفته بودم... همینطور که صحبت میکردیم گفتم امسال نیروی تدارکات لازم ندارید؟

گفت چرا اتفاقا ..کسی رو سراغ داری پای کار باشه و با بچه م بازی کنه تا من بتونم به بیمارها کمک کنم؟

گفتم خودم! فقط ببین من توی خونه هم در حد یه وعده ظرف شستن بیشتر نمیکشم میدونی که؟ گردن و کمرم بازی در میارن و روی دستت میفتم...

خلاصه که قرار شد با مقام ولایت منزل صحبت کنم و اگر اجازه دادن اقدامات لازمو انجام بدم...شرایطش یه کم سخت بود..حداقل دوهفته طول میکشید و دقیقا رفتن ما مصادف می شد با برگشتن همسرم یعنی چیزی حدود سه هفته بیست روزی نبودم.

به امام حسین گفتم...خیلی حرف زدم بذار بمونه برا خودم وآقا!

چقدر زود گذشت...یادش بخیر..مطرح شد و برای اولین بار بسیار اشتیاق نشون دادم و تهش گفتم شما ولایت داری بر من هرچی بگی قبوله.درسته خیلی میخوام برم  اما راضی نیستم حتی یه صدم درصد ناراضی باشی ،اجازه هم ندی ناراحت می شم اما نه ازدست شما از خودم ناراحت می شم که عملکردم طوری بوده تا این توفیق ازم سلب بشه....

دل توی دلم نبود که جواب بدن...دوشب بعدش دوباره پرسیدم و گفتن برو....شنیدن هیییچ بله ای به شیرینی این بله نبود، بله ای که منو یاد بله مامانم انداخت برای همسفرشدن با پیچک...اونزمان هم مجرد بودم برای اولین بار اصرار و التماس کردم به مامانم به پاشون نیفتادم اما چون همیشه تا میگفتن نه فقط میگفتم چشم، این وایسادن روی حرفم و تکرار خواسته م و واسطه قرار دادن خواهرام یعنی دیگه خیلی اصرار بود...تا بله را دادن و پیچک و من بودیم که دیگه روی زمین بند نبودیم...

حالا من بودم و مرور خاطرات کربلا و رویا پردازی و تشکر و تشکر و تشکر و اضطراب و نگرانی  از اینکه نکنه نطلبن....نکنه هوایی بشم و یه کاری کنم ازش محروم بشم..

ای خدا! یعنی میشه؟ دوباره بهشت، دوباره من، دوباره اربعین، دوباره حرم؟دوباره سقا؟ خجالت وشرم، نجف وکاظمین...




تاریخ : شنبه 98/8/18 | 3:2 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

اربعین هست و آرزوی رسیدن به حرم.. مخصوصا برای کسی که اولین بارزیارت اربعینو پیاده رفته بود با همسفری که تازه همسفرش شده بود و الان دوسال می گذشت که همسفرش می‌رفت و او به بهانه ی جسمش ازهمه، جا میموند.

امسال غیراز بهانه های سالهای قبل دوسه تا بهانه جدیدهم بود اما دلم بند حرم آقا بود...از قبل از محرم پیشقدم شدم و به همسفرم گفتم می شه امسال منم ببری؟ مثل همیشه متواضعانه گفت معلوم نیست خودمم بطلبن..انگارنشنیده باشم بازهم خواهش کردم ،منم ببر،نرفتن پارسال و سال قبلشم سر دلم مونده منم ببر..

گفتن کمرت چی؟ راست میگفتن کمرم چی؟ چی فرق کرده بود؟مگه سالهای ا قبل بخاطرکمر و گردنم خودمو محروم نکرده بودم؟12ساعت اتوبوس سواری،  چندین ساعت معطلی لب مرز،اونهمه پیاده روی ،این کمر و گردن و طحال و کبد و معده من...خدایا! یعنی بازم بمونم؟

سرمو انداختم پایین گفتم منم ببر، چیزی نمیشه ان شالله..

لبخندی که ازشون دیدم و ان شاللهی که گفتن دلمو شادکرد...از همون لحظه رؤیاپردازیام شروع شد...از هفته بعد رفتیم دنبال تمدید گذرنامه...کفشم دیگه داغون بود کفش خریدیم، هرکی پرسید میریداربعین گفتیم قصدداریم،ان شالله بطلبن.....تااااا دوهفته مونده به حرکت...یه شب گفتم راستش من خیییلی دو دلم ایشونم گفتن منم همینطور.

من نگران بودم بین راه یکی از بهانه هام بزرگ بشن و دست و پای همسفرم هم ببندم...گفتیم چه کار کنیم؟

هردو دلمون به رفتن امرمیکرد اما عقلمون به نرفتن من...

استخاره کردیم و جواب این بود که عاقبت خوشی ندارد...

فکرمیکردم اگر جوابش مطابق میلم نباشه خونه رو روسرم میذارم..اما فقط سکوت کردم وگفتم خیره پایظرفشوییی وایسادم حتی بغض نکردم که پای همسفرم لنگ نشه و برا رفتن بدون من تردیدنکنه..گفتن میخوای منم نرم امسال؟ با ترس گفتم نه اصلا. براچی ؟ من نمیتونم برم ، لااقل ازاین خونه یکی باید بره.

بی تعارف حال هردومون گرفته شده بود اما تصمیم گرفته بودم روحرف خدا حرف نزنم...دلم خیلی گرفت، نمیدونم شایدم شکسته بود..

 شاید گریه هم کردم...اما می‌دونم حالم خیلی خوب نبود...

 

 

 




تاریخ : چهارشنبه 98/8/15 | 2:40 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

توی این یکسال و دوماه هربارهرکی گفت غربت سخت نیست؟اذیت نمیشی؟

گفتم نه! یه کم شایددوری ازخانواده اذیت کنه ولی خیلی چیزاش خوبه راهم نزدیکه هروقت خواستم میام دیدن خانواده...اما همش ازذهنم میگذشت که :

اگر حواستون باشه همه ماغریبیم،غریبیم تو دنیا،حالا دلمونو به چندتا بنده محتاج مثل خودمون خوش کردیم و حس غربتمونو ازدست دادیم...

خدایا!

ماخیلی غریبیم، نمیفهمیم اما،

خدایا! بدجوری حس غربت دارم،این روزها و شبهای قشنگ ،خیلی غریبم،

ماه عزیزرمضانو نفهمیدم هنوز،حسش نمیکنم،خدایا نکنه دنیایی شدم؟نکنه قلبموسپردم به چیز فانی و بیخود،،

خدایا حال دلم خوش نیست،تورو به مولودعزیزاین ماه،نذار این فرصت هم مفت ازدستم بره،دستمومحکمتربگیر،بکشم بیرون ،بوی تعفن خودم داره حالمو بهم میزنه بدادم برس...به عشقی که بهم داری قسمت میدم بدادم برس..




تاریخ : شنبه 97/2/29 | 12:51 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

خالی خالی ام

جسمم نه، روحم کرخت شده انگار

خدا همیشه هرچی که از ذهنم گذشته رو بهم داده دودستی بدون هیچ زحمتی

ولی مدتیه انگار میخواد بزرگم کنه

همه اونا را یکی یکی گرفت، میگیره

شاید چون همش بوی دنیا داشتن، دارن

زوری زوری میخواد آدمم کنه

دستش طلا!  وقتی کسی دل نمیده مجبور میشه بزور دلشو بگیره، البته کسی رو که دوست داره

ونارنجک عمیقا اعتقاد داره که خدا دوسش داره وگرنه گرفتن همه دلبستگیها یعنی چه؟




تاریخ : پنج شنبه 97/2/6 | 7:24 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

امروز محبوب، نارنجک را به تلنگری مهمان کرد...

کاری کرد که لااقل برای چنددقیقه فقط باین فکر کرد که اگر چشمی نبود برای دیدن چه باید میکرد نارنجک؟

فکر کرد اگر یک لحظه او اراده کند و نابینا شوی چه می شود؟

خوراک چشمهایت چه بوده تابحال؟

 تمام آنچه نباید می دید و دیده بود و هرآنچه باید می دید و ندیده یا کم دیده بود از نظر گذشت...

تمام آرزوهایی که با چشمها فقط برآورده میشود...

وای که چقدر کار بود که چشمها باید انجام میدادند و انجام نشده بود...

یک لحظه ار ذهنم گذشت اگر نابینا شوم چه چیزهایی هستند که دلم برای دیدنشان تنگ میشود؟

چشمهای همیشه نگران مادرم،چهره رنج کشیده پدرم، نقش صورت پر مهر همسرم (هرچند بر دلم حک شده)، خواهرهایم و مغزبادمها، پیچک عزیز و دوستداشتنی ام، لیلای همیشه مهربان،ساجده نازنین، دنیای زیبایی که محبوبم به بهترین شکل آفریده، آبی آسمانش، سبزی دشتها و درختهایش،گلهای زیبا محصوصا نرگس همیشه معجزه گر،رنگ آرامبخش کویرش، ستاره های شب و ماهی که گاهی داس است و مرا یاد این سرمشق زیبا میاندازدکه 

"مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو         یادم ازکشته ی خود آمد و هنگام درو"

 و گاهی کامل میشود و مرا بیاد ماهسیمای دنیا و آخرت روحی فداه میاندازد...

دیگر چه؟

کاشی کاریهای زیبای مساجد، گنبدها وضریحهای ائمه( هرچند زیارت چشم دل میخواهد امابقول پیچک چشم چرانی درمورد ضریح و گند وگلدسته صفایی دیگردارد)

خیلی چیزها هست که ندیدنشان بیچاره ام میکند اما اول ازهمه بیاد کتابهایم افتادم، چگونه با چشم نابینا کتاب بخوانم؟ قرآن بخوانم،؟ باهمه وجودم خواستم کتابهایم را بغل کنم ، ببویم، ببوسم و سجده شکر بجا بیاورم که هنوزفرصت هست

تازه فهمیدم چقدر خوشبختم و چقدر ناشکر، به نارنجک نهیب زدم که چرا اینقدر نق میزنی؟ چرا هرجا را خدا درست میکند می گردی و دردی می تراشی و از کاه کوهی میسازی که فتحش برای احدی ممکن نباشد؟

محبوب زیبای من!

ببخش بخاطر آنچه نباید ودیدم، ببخش برای آنچه باید و ندیدم یا کم دیدم، ببخش بخاطر همه ناشکریهایم

و سپاس بخاطر چشمهایم، شکر بخاطر اینکه مرا از ابتدا خوشبخت آفریدی، و

الحمدلله علی کل نعمة...





تاریخ : چهارشنبه 96/10/20 | 3:55 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

صبرسرایمان است...

حدیثی که خیلی دلم را سوزاند...یعنی هرکس صبورنیست ایمانش سرندارد...

ایمانت سرندارد نارنجک!

حالاهی نمازبخوان،قرآن و دعاو مناجات بخوان،نافله و...

بابا سرندارد این ایمان!

امام علی جان ولی گفتنداگرمیخواهی صفتی را بدست بیاوری نقش بازی کن...

قبلا بارهاامتحان کردم خوب جواب داد...

بایدبازهم نقش بازی کنم تا ایمانم سرپیداکند...

بامید مدد خود مولا




تاریخ : پنج شنبه 96/10/14 | 2:50 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

سلام برادرم!
بیش از ده روز از شهادتت می گذرد، شهادتی که غوغایی در عالم به پا کرد. آن هم حالا که هرکس دنبال دردسرهای خاصی است که یا خودش برای خودش دست و پا کرده یا بقیه...
با جدا شدن سر از بدنت فقط  می شد به یاد حاج همت عزیز افتاد که گفت:
می خواهم مانند مولایم حسین علیه السلام بی یر وارد بهشت شوم.
ما نمی دانیم بین شما و امام حسین جان چه گذشته که اینچنین خریدارتان گشته اند، امامی دانیم که خیلی نورچشمی بوده اید که اینگونه جان سپردید...
حاج همت یا محسن حججی یا هرکس دیگر فرق نمی کند، مهم زخمهاییست که برتن ما نمینشیند و آتشی که به جانمان نمی افتد...
ما چرا هنوز اینهمه بی دردیم؟ نارنجک را می گویم چرا درد ندارد؟ چرا نمی سوزد؟ چرا اینقدر پرت است؟ وای اگر چشمش باز نشود! وای اگر وقتی به دیدار جناب عزراییل مشرف میشود چشمانش گشوده شود!
شما را به امام حسین جانمان دعا کنید ذره ای ماهم لایق حلاوت عشق شویم!
زمان می گذرد ما را هم هدایت کنید...



تاریخ : یکشنبه 96/5/29 | 7:22 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

سلام آقای منتظر

میگویندسالی که سال ظهورشماباشد،شب 23ماه رمضانش صدایی از آسمان شنیده میشود...

میگویند این صداراهمه میشنوند...

میگویندظهورمیکنید...

میگویند قیام می کنید...

میگویند دستی برسرعالم میکشیدوعقلهاکامل میشود...

میگویندازبندکفشتان هم ندای توحیدبلنداست...

میگویند

میگویند

میگویند

تاکی درانتظار،فقط دل به شنیده هاخوش کنیم؟آیاامسال آن صداراعالم میشنوند؟آیارسیده زمان دلخوشی وامیدکودکان وزنان فلسطین،یمن،بحرین،لبنان،سوریه،عراق،میانمار و...و...و...؟

آیاوقتآمدیدماهنوزهم منتظریم؟آیابلدیم انتظاربکشیم؟آیانارنجکی هست تادنیای بعدازطهورراببیند؟آیااگرباشددررکابتان میماندیامثل زمان غیبت فقط حرف میزند؟آیامیشناسدماه ترین ماه آسمان تاریک این دنیارا؟

آقاجان!نگران نبودنم نیستم چراکه وعده داده اندخوبان رجعت میکنند...نگران خوب بودن وخوب ماندنم هستم...

نارنجک دیدکسی راکه سنگ شمارابه سینه میکوبیداماپشت ولایت فقیه راخالی کردوحتی گفت که ...بگذاربماندآقاجان...

سخت است یادآوری آن.

امشبم راگذاشته ام فقط برای شما...دعاکنیدبمانم برای شما. 




تاریخ : شنبه 96/3/27 | 11:4 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر


  • paper | مقاله های قدیمی | فروش آگهی رپرتاژ
  • خرید بک لینک دائمی | مای بی اف