سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

سلام برادرم!
بیش از ده روز از شهادتت می گذرد، شهادتی که غوغایی در عالم به پا کرد. آن هم حالا که هرکس دنبال دردسرهای خاصی است که یا خودش برای خودش دست و پا کرده یا بقیه...
با جدا شدن سر از بدنت فقط  می شد به یاد حاج همت عزیز افتاد که گفت:
می خواهم مانند مولایم حسین علیه السلام بی یر وارد بهشت شوم.
ما نمی دانیم بین شما و امام حسین جان چه گذشته که اینچنین خریدارتان گشته اند، امامی دانیم که خیلی نورچشمی بوده اید که اینگونه جان سپردید...
حاج همت یا محسن حججی یا هرکس دیگر فرق نمی کند، مهم زخمهاییست که برتن ما نمینشیند و آتشی که به جانمان نمی افتد...
ما چرا هنوز اینهمه بی دردیم؟ نارنجک را می گویم چرا درد ندارد؟ چرا نمی سوزد؟ چرا اینقدر پرت است؟ وای اگر چشمش باز نشود! وای اگر وقتی به دیدار جناب عزراییل مشرف میشود چشمانش گشوده شود!
شما را به امام حسین جانمان دعا کنید ذره ای ماهم لایق حلاوت عشق شویم!
زمان می گذرد ما را هم هدایت کنید...



تاریخ : یکشنبه 96/5/29 | 7:22 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

سلام آقای منتظر

میگویندسالی که سال ظهورشماباشد،شب 23ماه رمضانش صدایی از آسمان شنیده میشود...

میگویند این صداراهمه میشنوند...

میگویندظهورمیکنید...

میگویند قیام می کنید...

میگویند دستی برسرعالم میکشیدوعقلهاکامل میشود...

میگویندازبندکفشتان هم ندای توحیدبلنداست...

میگویند

میگویند

میگویند

تاکی درانتظار،فقط دل به شنیده هاخوش کنیم؟آیاامسال آن صداراعالم میشنوند؟آیارسیده زمان دلخوشی وامیدکودکان وزنان فلسطین،یمن،بحرین،لبنان،سوریه،عراق،میانمار و...و...و...؟

آیاوقتآمدیدماهنوزهم منتظریم؟آیابلدیم انتظاربکشیم؟آیانارنجکی هست تادنیای بعدازطهورراببیند؟آیااگرباشددررکابتان میماندیامثل زمان غیبت فقط حرف میزند؟آیامیشناسدماه ترین ماه آسمان تاریک این دنیارا؟

آقاجان!نگران نبودنم نیستم چراکه وعده داده اندخوبان رجعت میکنند...نگران خوب بودن وخوب ماندنم هستم...

نارنجک دیدکسی راکه سنگ شمارابه سینه میکوبیداماپشت ولایت فقیه راخالی کردوحتی گفت که ...بگذاربماندآقاجان...

سخت است یادآوری آن.

امشبم راگذاشته ام فقط برای شما...دعاکنیدبمانم برای شما. 




تاریخ : شنبه 96/3/27 | 11:4 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

ووقتی باهمه وجوددلت برای گذشته ات تنگ شده....

گذشته ای که داخلش

مادربود

پدربود

خواهرهای کپی برابراصل بودند

پیچک بود

غولک بود

امامزاده

خیابانهای آشنا

مدرسه

هنر

دوستان

...

...

...

عشق وآه واشک ولبخند

بود...

نه که الان نیست ،نه. امامثل قبل نیست




تاریخ : جمعه 96/2/8 | 3:8 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

مدتی هست که مکتوبات نارنجک به اینجا نمیرسددیگر...امابعدازچندروزدیگرنمیشودسکوت کرد.

راستش این است که دردداردنارنجک...

چندروزپیش با بابا درخیابان ... ودرکمترازلحظه پدرودختری را دیدم که پخش زمین شدند..و حیات مجدد

این چندروز هی فکر میکنم چه تذکر به جایی بود برای نارنجک!

حالادیگرهیچ چیز زرق و برق روزهای قبل راندارد...فقط شکرکه فرصتی دوباره به ما داده شد..باهرتکان آه از نهاد دختر و بابا بلند میشود..پهلوی بابا درد دارد،بدن دخترکوفته شده،کبودی ها هم تازه دارند خودنمایی می‌کنند...

راستی فاطمیه هست...حالا هربار دردی می آید، آهی کشیده می شود،اشکی هم  حلقه می زند، به یاد مادرجانمان.

راستی چقدر درد دارد...




تاریخ : سه شنبه 95/12/10 | 7:4 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

خدای مهربانم!

کاش به حرفت گوش داده بودم

به من چه که چیزی را که بر من مخفی شده را آشکارکنم ؟؟

دانستن ها خیلی وقتها به ضرر ماست، کاش بی جهت دنبال چیزی که ازمن مخفی شده نمی رفتم...

کاش باور می کردم هرچه به من مربوط است حتما برایم آشکار می شود...

حالا کار خودم را سخت تر کردم...

باید بدانم و وانمود کنم هیچ نمی دانم...

 

 




تاریخ : سه شنبه 95/9/16 | 5:45 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

کاشکی بعد از کربلا می مردم...

 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟؟؟




تاریخ : پنج شنبه 95/9/11 | 12:0 صبح | نویسنده : نارنجک | نظر

10ساله بودم دندان دردبودیا پوسیدگی نمیدانم مثل حالانبود دندانهاراپرکنن سریع میکشیدن وخلاص! 

دخترته تغاری بابا بودم و همیشه وهرجا میشد باهم بودیم مراسواردوچرخه ممیکردندو میرفتیم... 

سرماخوردگی وتب وآمپول و هرچه بود همه میدانستند فقط بابا باشند کافیست معمولاً هم فقط با بابا میرفتم... آنروزهم با بابا رفتم دندانپزشکی ودکتر سریع بی حسی را زد باراولم بود آمپول بدشکل دندانپزشکی رامیدیدم یادم نمی اید مثل بقیه گریه کرده باشم 

یادم هست بودن بابا آرامش دل کوچکم بود 

امشب دوباره خاطراتم زنده شد 

دلم برای باباتنگ شد... خیلی... 

کاشکی هیچوقت بزرگ نمیشدم... 




تاریخ : چهارشنبه 95/8/5 | 9:48 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

گاهی فکر میکنی آنچه را بخاطرش خیلی زجه زدی وبراحتی خدایت بدستت داد دیگر نمیخواهی... 

فکرمیکنی ضرر کرده ای... 

فکرمیکنی نکند بخاطر اصرار تو، خدا ی مهربانت مصلحتت را دیگر درنظر نگرفته.... 

فکرمیکنی باید قدر سختیهاوتلخیها رابدانی چون بعداز رفتنشان میفهمی چه موهبت عظیمی به توعنایت شده بوده وحالا از آنهمه رحمت محرومی... 

گاهی فکر میکنی باید درحال زیست نه درگذشته نه در آینده ؛تا اززندگی لذت ببری 

باید درهرحال یک نکته مثبت راببینی وبه آن ببالی 

خدایا! توتنها نکته مثبت زندگی نارنجکی... کمک کن همین را یقین کند نارنجک حقیرت... 




تاریخ : جمعه 95/7/30 | 12:42 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

امشب مدتی در این دفتر خاطرات کاویدم و خاطرات مکتوب کربلا را مرور کردم...

خواستم کپی کنم اما دلم تنگ تر ازآن بود که سکوت کند...

دلم بازهم کربلایی شده، هوای بهشت دارد، همسفرم قرار گذاشته با دلش که نارنجک حقیر را بکشد تا بهشت...

بوی بهشت آرامم کرده دوباره، ای کاش امام علی جان و امام عشق هم هوای این آلوده را ...

چه می گویم؟آلودگی و بهشت؟

نه! حتما اگر مرا بخرند پاک و طاهر می خرند؛ کسی چه میداند شاید هم بخواهند آنجا پاکم کنند

خدایا!

نارنجک دوباره ...

دلم را دریابید مهربانان




تاریخ : یکشنبه 95/7/25 | 7:35 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر

بدترین چیز درعالم را اخمی میدانم که برچهره نازنینت مینشانم... با ندانم کاری وخامی ام... دلخور شده ای ،اشتباه کرده ام میا دانم 

آنقدر برای بزرگ کردنم رنج کشیده ای که... 

کاش آنطور بزرگم کرده بودید که بتوانم احساساتم را بزبان آورم... 

کاش بلد بودم... 

دوست دارم پاهایت را ببوسم ....

باید بهترازاین میشناختمت تابفهمم از کارم ناراحت خواهی شدیانه! 

نارنجک هم نتوانست... اوهم استثناء نیست 

خدایا عذرتقصیر! مراببخش ودل مادرم را پاک  کن از آزردگی که ناخواسته بردلش نشاندم.... 

 




تاریخ : یکشنبه 95/7/11 | 3:41 عصر | نویسنده : نارنجک | نظر


  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز